تبليغاتX
...در حسرت دیدار
 بیچاره من.....

گاهی می لرزم.... گاهی می ترسم.... گاهی می خندم.... و گاهی با همه وجودم چشمم را به

همه واقعیتهای موجود می بندم تا دنیای خیال انگیز مرا به هر جایی که دلش می خواهد ببرد....

و با همه این احساس های ضد و نقیض قدم به قدم روزهای جوانی ام را سپری می کنم....

قدمهایی که خیلی خوب می دانم خیلی هاشان به سمت مرداب است.... مردابی که ممکن است

تا گلوگاه اسیرم کند.... اما توان فرارم نیست.... فرار از محبت او ، برای منی که در برهوت

محبت و توجه و عاطفه عشق دست و پا زده ام ، برای منی که تشنه شخصیت های واقعی و نه

حبابهای دروغین ام ، قدرتی ما فوق بشری می طلبد که در وجود من نیست......

 

بیچاره من..... منی که اینطور تشنه محبتی بودم که شرافتمندانه دریغ می شد.....!

پیچک وجود من به کجا پیچیده بود؟؟؟!! به بلندای یک دیوار بلند یا سرازیری یک چاه

عمیق؟؟!!!.......

حالم اصلا خوب نیست یعنی میشه گفت افتضاحه......

نمی دونم چرا و چم شده فقط خوب نیستم اصلا!

سرما هم که خوردم شدید شده دردسر دیگه!

|+| نوشته شده توسط شبنم در سه شنبه پنجم آبان 1388  |
 .........!

منتظرم هر صبح و شام!!! منتظر! منتظر دستی که بیاید و مرا با خود ببرد........

دستی نجات دهنده.....! من منتظرم هر صبحی که چشمم به دنیا باز می شود به خود می گویم او خواهد آمد و مرا با خود خواهد برد!

این انتظار خیلی تلخ است ولی من طعم تلخ این انتظار را به تنهایی تا ابد ترجیح می دهم بهار را تابستان می کنم تابستان را پاییز و پاییز را زمستان و همواره دیده ام بر در است تا تو کی بیایی...........!

شنبه تولدم بود خیلی نقشه ها واسه اون روز کشیده بودم ولی حیف همش نقشه برآب شد و یه کم با تاخیر آپ کردم.......

خیلی بده روز تولد آدم مضخرف ترین روز سالش باشه......

حالا که کسی تبریک نگفت خودم به خودم تبریک می گم:

                                        شبنم جون تولدت مبارک

فقط یه نفر واسم جشن گرفت اونم عشقم بود که تو وبلاگش واسم جشن گرفت و تبریک گفت!

(راستی نمی دونم چرا خود به خود نصف لینکام پاک شده بود با بدبختی تقریبا نصفشو برگردوندم!!!)

 

تو را دوست می دارم ای رهگذر باغ عشق ، ای همیشه مهربان ، ای خوب من.......

من نمی دانم و نمی اندیشم که تو کیستی؟؟؟!! از کدامین دیار آمده ای و مرا به کدامین دیار خواهی برد؟!

ولی این را می دانم که برای همیشه دوستت خواهم داشت.......

|+| نوشته شده توسط شبنم در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388  |
 فال....!
نشسته ام پر گریه میان حال خودم

میان غصه ودلتنگی وسوال خودم...

غم غریبی چشم تو را چه خواهم کرد؟؟؟

ز درد خویش گذشتم که بی خیال خودم

دوباره غصه ومن یک غم و کمی تشویش

و باز حرف وصالی میان فال خودم

میان خاطره های گذشته من و تو

دوباره خنده ای از حرف های کال خودم

خدا کند که نبینم غم نگاهت را!!!

تمام غصه ودلتنگی تو مال خودم

عزیز یاد قشنگت همیشه با من هست...

درست مثل غزل گشته ای دوبال خودم

هزار بار نوشتم که بی تو دلتنگم

خدا کند که نبینم تو را به حال خودم..........

 

یه روزی ... یه جایی ... یه جوری ... یه کسی ... یه چیزی ... صبر داشته باش!

صبر داشته باش......!!!

|+| نوشته شده توسط شبنم در پنجشنبه دوم مهر 1388  |
 دوباره طلوع خواهد کرد.....
من فقط راوی ام

راوی حقیقتی که با تو می گویم...

چرا و امایش پای سرنوشت

من هم مثل تو با آن می خندم و میگریم

من با تو صادقم!

مثل احساس پاک دوست داشتن اما گذشتن...

من با تو هم دردم!

مثل عاشقانه خواستن اما چشم بستن...

من هم مثل تو شاکی ام!

از دنیا و از سرنوشت...

اما معتقدم!!!

معتقد به خورشیدی که دوباره طلوع خواهد کرد.....

|+| نوشته شده توسط شبنم در پنجشنبه پنجم شهریور 1388  |
 یادت ای دوست بخیر....
یادت ای دوست بخیر....

بهترینم خوبی؟؟؟

روزگارت شیرین و دماغت چاق است؟؟؟

خبری نیست زتو!

یادی از یار نکردن،بی وفا رسم شده؟

نکند خاطرت از شکوه من خسته شود!

دل من می خواهد که بدانی بی تو دلم اندازه دنیا تنگ است....

یادت ای دوست بخیر

می سپارم همه زندگیت را به خدا

که چو آیینه زلال

همچو دریا آرام

مثل یک کوه پر از شوکت بودن باشی......

بعضی چیزا با جون آدم آمیخته شده.... توی رگ های آدم می دود و در تمام سلول های بدن تکثیر میشه....! اونوقت چطور می تونی اونو از خودت جدا کنی؟؟؟؟؟.......

|+| نوشته شده توسط شبنم در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388  |
 !!!!
دل گمراه من چه خواهد كرد؟؟؟

     با بهاری كه ميرسد از راه

         با نيازی كه رنگ ميگيرد

              در تن شاخه های خشك و سياه

دل گمراه من چه خواهد كرد؟؟؟

   با نسيمی كه می تراود از آن

      بوی عشق كبوتر وحشی

         نفس عطرهای سرگردان!

             لب من از ترانه ميسوزد

                  سينه ام عاشقانه ميسوزد

                       پوستم می شكافد از هيجان

                             پيكرم از جوانه ميسوزد

                                  هرزمان موج ميزنم در خويش

                                        ميروم ، ميروم به جايی دور......

بوته گر گرفته خورشيد

   سرراهم نشسته در تب نور

       من ز شرم شكوفه لبريزم

           يار من كيست ، ای بهار سپيد؟؟؟

               گر نبوسد در اين بهار مرا

                    يار من نيست ، ای بهار سپيد

دشت بی تاب شبنم آلوده

    چه كسی را به خويش ميخواند؟؟؟

         سبزه ها ، لحظه ای خموش ، خموش

              آنكه يار منست ميداند!

آسمان ميدود ز خويش برون

   ديگر او در جهان نمی گنجد

      آه ، گويی كه اينهمه «آبی»

          در دل آسمان نمی گنجد

              در بهار او خواهد برد

                 سردی و ظلمت زمستان را

                      مينهد روی گيسوانم باز

                            تاج گلپونه های سوزان را

ای بهار، ای بهار افسونگر

  من سراپا خيال او شده ام

     در جنون تو رفته ام از خويش

         شعر و فرياد آرزو شده ام

            ميخزم همچو مار تبداری

                 بر علفهای خيس تازه سرد

                      آه با اين خروش و اين طغيان

                             دل گمراه من چه خواهد كرد.........؟؟؟؟؟؟؟؟
فروغ فرخزاد
  
 
خود را به که بسپارم وقتی که دلم تنگ است پیدا نکنم همدل... دلها همه از سنگ است گویا که در این وادی از عشق نشانی نیست گر هست یکی عاشق آلوده به صد رنگ است......
|+| نوشته شده توسط شبنم در چهارشنبه بیستم خرداد 1388  |
 غزل.....
چون سنگها صدای مرا گوش میکنی
  سنگی و ناشنیده فراموش میکنی
     رگبار نوبهاری و خواب دریچه را
         از ضربه های وسوسه مغشوش میکنی....
 
دست مرا که ساقه سبز نوازش است
   با برگ های مرده هماغوش میکنی
        گـــــمراه تر ز روح شرابی و دیده را در شعله مینشانی و مدهوش میکنی.......!
 
ای ماهی طلائی مرداب خون من
  خوش باد مستیت که مرا نوش میکنی
      تو دره بنفش غروبی که روز را
           بر سینه میفشاری و خاموش میکنی
 
در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت
    او را به سایه از چه سیه پوش میکنی؟؟؟؟
                              
                              او را به سایه از چه سیه پوش میکنی.......
فروغ فرخزاد
 

افسوس! آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهی می کنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازی می کنيم و بعد برای آنچه از دست رفته آه می کشيم.......

 
|+| نوشته شده توسط شبنم در یکشنبه سوم خرداد 1388  |
 پرنده مردنی ست ....!

دلم گرفته است

   دلم گرفته است

      به ایوان می روم و انگشتانم را

          بر پوست کشیده ی شب می کشم

              چراغ های رابطه تاریکند

                   چراغ های رابطه تاریکند

 

کسی مرا به آفتاب

   معرفی نخواهد کرد

      کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد 

          پرواز را به خاطر بسپار

                                   پرنده مردنی ست ......

فروغ فرخزاد

 
 
يادمون باشه تو اين دنيا سه چيز برنمی گرده: سنگی كه پرت می شه ، زمانی كه سپری می شه ، و حرفی كه زده می شه.......
 
|+| نوشته شده توسط شبنم در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388  |
 هميشه اين گونه بوده است......

هميشه اين گونه بوده است:

کسي را که خيلي دوست داري، زود از دست مي دهي پيش از آنکه خوب نگاهش کني ، پيش از آنکه  تمام حرفهايت را به او بگويي ، پيش از آنکه همه لبخندهايت را به او نشان بدهي  مثل پروانه اي زيبا، بال ميگيرد و دور مي شود ، فکر مي کردي ميتواني تا آخرين روزي که زمين به دور خود مي چرخد و خورشيد از پشت کوه ها سرک مي کشد در کنارش باشي ….

هميشه اين گونه بوده است:

کسي که از ديدنش سير نشده اي زود از دنياي تو ميرود ، وقتي به خودت مي آيي که حتي ردي از او در خيابان نيست فکر مي کردي ميتواني با او به همه باغها سر بزني ، هنوز روزهاي زيادي بايد با او به تماشاي موجها مي رفتي ، هنوز ساعتهاي صميمانه اي بايد با او اشک مي ريختي ….

هميشه اين گونه بوده است:

وقتي از هر روزي بيشتر به او نياز داري ، وقتي هنوز پيراهن خوشبختي را کا ملا بر تن نکرده اي ، وقتي هنوز ترانه هاي عاشقي را تا آخر با او نخوانده اي  ناباورانه او را در کنارت نمي بيني ،فکر مي کردي دست در دست او خنده کنان به آن سوي نرده هاي آسمان خواهي رفت تا صورتت را  پر از بوسه و نور کند….

هميشه اين گونه بوده است:

او که ميرود ، او که براي هميشه مي رود آنقدر تنها مي شوي که نام روزها را فراموش ميکني ، از عقربه هاي ساعت ميگريزي و هيچ فرشته اي به خوابت نمي آيد….

                                                                                 چرا ؟؟؟؟؟......

گاهی دلم برای خودم می سوزد.....

|+| نوشته شده توسط شبنم در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388  |
 خواب......

مثل سرگذشت درياست قصه‌ات ٬ عزيز از دست رفته‌ام !

هميشه آبی ٬ هميشه آرام

ميان موجی از دلواپسی‌‌‌ها ٬ هميشه غمگين

به که آويزم ميان اين همه دلتنگی؟؟؟

ميان اين خزان نو رسيده بهار

به که برم شکايت اين خاک سرد

شکايت غريبانه اين سفر بی ‌کلام

سفرت مثل خواب است هنوز

مثل بی باوری يک حقيقت گنگ

مثل ستاره ای که نمی بينمش و

می دانم حتما جايی هست ميان ابرهای ناخوانده آسمان

مثل ستاره ای که نمی بينمش و

شک می کنم به توانايی چشمانم ٬ نه به حضور پر بخشايش آن

سفرت مثل هر بار نيست

غريب است آتش می زند دلم را

بند می آورد نفسم را دريا مي کند چشمانم را

و هنوز چند روز نگذشته از بدرقه بی آبش

تنگ ميکند سينه ام راغصه ام می گيرد از اين بی اعتباری شرمناک ٬ در پيش خداهمان شب که گفتی :

"دعا کن برای رفتن بی زحمت‌ام "

دعا نکردم و شنيد خدا دعای نکرده‌ام را !

اما در شب پر آشوب مرگ ٬ که دعا کردم برای نرفتن‌ات

به زاری ٬ به فرياد ٬ به درد

نشنيد خدا دعای کرده ام را!

سفرت مثل بی باوری يک خواب است هنوز

و  يادت ٬ مرثيه حزن انگيز حسرت

و وداعت ٬ مثل ريزش ناگهانی سبزترين برگ

برای رد ادعای شوم فصلی که گمان می‌کند آغاز بهار دلکش زندگی است

سفرت مثل خواب است هنوز

مثل خواب   ………

رفتنت رابه خدا آمدنی نيست ، بی جهت منتظر معجزه ام....

|+| نوشته شده توسط شبنم در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388  |
 عاشقونه.....
دلم برات تنگ شده... اما من... من ميتونم اين دوری رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ... ميدونی چرا؟؟؟ آخه جای نگاهت رو نگاهم مونده... هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم... رد احساست روی دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...
چشمای بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.... حالا چطور بگم تنهام؟! چطور بگم تو نيستی؟! چطور بگم با من نيستی؟! آره خودت ميدونی... ميدونی كه هميشه با منی... ميدونی كه تو،توی لحظه لحظه های من جاری هستی... آخه تو،توی قلب منی... آره تو قلب من... براي همينه كه هميشه با منی... برای همينه كه حتی يه لحظه هم ازم دور نيستی... براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم... آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه... هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم.... ديگه نميتونم تحمل كنم... دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم... دستامو كه بو ميكنم مست ميشم... مست از عطرت! صداي مهربونت رو ميشنوم ... و آخر همهء اينها به يه چيز ميرسم... به عشق و به تو... آره به تو... اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه... اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم... اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايی رو خيلي خيلی دوسش دارم... به اين تنهايی دل بستم... حالا ميدونم كه اين تنهايی خالی نيست... پر از ياد عشقه... پر از اشكهای گرم عاشقونه......
 
 
 آرزو مي كنم :
ای كاش می شد يك بار ، تنها يك بار ديگر ، تكرار شوی.....!
|+| نوشته شده توسط شبنم در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388  |
 .....!
نوشتنم برای نمردن است ،وگرنه روزهاست چتر خسته سکوت را هم بسته ام...
اما بگذار بنویسم چند فانوس روشن از آسمان برایت آورده ام با چند خواب که تعبیر نشد تا بگذاری ته چمدان رفتن ات... دعای خیرم را روی لباس هایت بگذار تا عطرش نرود...
تنهایی پر هیاهو را من برمیدارم و از روزهای با هم بودنمان به تو خرده ریز خاطره های دور را می دهم تا فراموش کردنشان کار سختی نباشد...
صبر کن...! چمدانت را نبند...! اندکی نگاه ترک خورده و صدای ابریم را هم در دستمالی سپید گذاشته ام ، بگذار در چمدانت و هر جا در چشم باد بلاتکلیفی دیدی ، دستمال را به دست باد بده و بگذار به هر سو که می خواهد بوزد...
کفش های سرنوشتت را به پا کن! من کنار در ایستاده ام! برایت پیاله ای آب در سینی آماده کرده ام که برگ های سبز نارنج را غرق کند ، کنارش دفترچه خوانده نشده ام را گذاشته ام که انباری ست برای کلمه ها:سلام...دوستت...تنها...فردا...شهر...دلتنگ...خداحافظ...سبز...بهار...سرد...خواب...
بیا از زیر سینی رد شو و رو به رفتن های ناپیدا برو ، جاده ، همان جاده ای ست که هیچ گاه بازگشتی ندارد... شاید!!! 
من همین جا می مانم و عاشقی را تمام می کنم...!
 
 
به رسم و عادت پروانگي مان باز هم براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا
كردم ...
|+| نوشته شده توسط شبنم در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388  |
 من به بی معرفتی سرنوشتم ایمان آوردم....

خیالت را راحت کنم
دیگر نه به گل ،نه به باد

نه حتی به نیلوفرگان روی مرداب

اعتقادی ندارم

اعتقادم را بخشیدم به همان بادی که ردش روی صورتم ماند

تو حق داشتی دلیل رفتنت هر چه که بود باشد...

دل چرکینی من با هیچ دستمال محبتی پاک نمی شود!

دارم بخشیدن را به نخ می کشم...

صبر را خجالت می دهم...

چه خوب توی دلم نبودن را کاشتی

که میان زمستان بی رنگ تهران

خون گریه کرد قرمز قلبم

تا آنسوی پر رنگ جهان تپید و تو ندیدی

حالا که می خواهی باشد برو ولی

دیگر پشت سرت را نگاه هم نکن
!!!
من به بی معرفتی سرنوشتم ایمان آوردم......

نمي خواهم به نداشتنت فكر كنم ، هر چند كه تورا نخواهم داشت ، نمي خواهم به بي تو بودن فكر كنم ، هرچند كه بي تو جا خواهم ماند ، بس است ديگر بس است مي خواهم لحظه اي شاد باشم.....

|+| نوشته شده توسط شبنم در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388  |
 ......

نفهمیدی چه می گویم
ندانستی چه می خواهم

گمان کردی که چون از عشق می گویم
نیاز پیکرم را در تو می جویم

تو فکر کردی
که عشق جز خواهش تن نیست
و جز این آرزو در باطن من نیست
نفهمیدی! نفهمیدی!
که این افکار در من نیست!!

و عشق آن واژه پاکیست
برای من...
که بی تو معنی تنهایی مطلق
برای دستهای من...

برای حرف های من...
برای آنچه می گویم...
نمی دانی! نمی دانی!...
چه می گویم...

قرار بود زود به زود آپ كنم ولي چند روزي مسافرت بودم شرمنده!

 خيلي به یه مسافرت درست حسابی نياز داشتم....

حالا با انر‍ژي كامل اومدم....

 

 

|+| نوشته شده توسط شبنم در شنبه بیست و نهم فروردین 1388  |
 باز تو رو دیدم.......

باز تو رو دیدم...

من در عمق سکوت در عمق تنهایی در انتهای غریبگی از اوج درد هایم می گویم

من از تو و آن خاطرات می ترسم از لحظات شاد می ترسم من از تو از تو و تمام پلیدی ها زشتی افکارت می ترسم از تو و باز هم از تو می ترسم...

من از تکرار لحظه از بازگشت زمان خوف دارم...

من از تلاطم افکارت به دریای خروشان وجودت می پیوندم...

من که امروز دوباره تو را دیدم شاید دوباره زنده شدم دوباره خندیدم دوباره از لحظه ها یاد کردم بی آنکه بترسم...

هیچ پناهی نبود اما من می پنداشتم تو را دارم...

هیچ احدی نبود اما سکوت پر از صدا بود...

هیچ نوری نبود اما همه جا روشن بود...

تنها من بودم سایه ای از تو وخدای خویش...

با ثانیه ای نگاه تازگی را چشیدم طراوت را یافتم...

وجودم عطراگین شد یاد آن روز های شیرین لحظه های پر تپش ...

بی آنکه بخواهم پی یا پی می گفتی دوستت دارم دوستت دارم...

در بهار عشق غنچه ای بودم با شاخ و برگ های زیبا

در همین زمستان از شاخه چیده شدم و دیگر هیچ...

من تک غنچه ای بودم که صدایم ناله بود عشقم دوست داشتن

زیبایی ام تو " محبتم واژه هایت

گیسوانم همچو ابریشم به تار گیسوانت

ریشه هایم دستهایمان که به هم تابیده بودند

در نهایت خشکیدم...

اگه مي بيني زندگي داره روال عادي خودشو طي ميكنه،همه چي سر جاشه،چيزي تكون نخورده،كوچه خاطره هامون سرجاشه،روي پاهات راه ميري،نفسات منظمه..... واسه اينه كه نفرينت نكردم دلم نيومد كه نفرين كنم .....

من فقط پيش خدا شكايتتو كردم آخه نخواستنت پشيمونيت... حقم نبود

من فقط شكايت كردم        

                             همين......

 

|+| نوشته شده توسط شبنم در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388  |
 بخشيدم.....

خدايا من بهار خزان زده اي هستم كه هنوز هم با دلي زخم خورده و بي پناه به دنبال عشق مي گردم....

زيرا هميشه بيش از آنكه عشق ببينم،عشق ورزيده ام......

آنچه به من دادند خيلي كم رنگ و ساده بود،اما من چه شتاب زده و حريصانه بخشيدم،قلبم را....احساسم را.....حتي وجودم را تا شايد پاسخي دو چندان بگيرم ولي نشد.... آنچه مي خواستم را هرگز نيافتم......

هويتم را به تاراج بردند و مرا در وادي غريب ترس و نااميدي رها كردند.....

|+| نوشته شده توسط شبنم در جمعه بیست و یکم فروردین 1388  |
 به او........

به او بگوييد دوستش دارم

به او که صداي پايش را ميشنوم

به او که لحن کلامش را ميشناسم

 به او که گل هميشه بهارمن است

به او که قشنگترين بهانه براي بودن من است

به او که عشق جاودانه من است

به او که عمق نگاهش را ميفهمم

به او که........

|+| نوشته شده توسط شبنم در جمعه بیستم دی 1387  |
 بهارم بي تو . . . .
هنوز زود بود براي

تنهايي . . .

بي كسي . . .

آواره گي . . .

و براي سرگرداني ام . . .

مگر چند بهار را ديده بودم ؟ ؟ ؟ ! ! !

كه سرنوشت خزان زندگي را برايم نمايان كرد . . . . . . . .

|+| نوشته شده توسط شبنم در جمعه سیزدهم دی 1387  |
 بي تو. . . . .
شب رفتنت . . .

   بغض،غصه را به خانه ام راهي كرد

       گريه مرا درخود گرفت

             خاطره ، وعده هاي ديرينه ات را به تصوير مي كشيد

                  لبهايم، جاي بوسه هاي هرگز نكرده ات را به باد سپرد

                        دلم، محو سكوت شده بود

                              هيچ نمي گفت. . . . فقط سكوت !

                                     نگاهم، در حسرت برگشت نگاهت مرد . . . ! ! !

                                             شب رفتنت انگار...

                                                    صبح، خيال آمدن نداشت . . . . . . . . . .

 

|+| نوشته شده توسط شبنم در چهارشنبه یازدهم دی 1387  |
 
در رفتن جان از بدن 

            گویند هر نوعی سخن

                        من خود به چشم خویشتن

                                    دیدم که جانم می رود.......
 
 
 
               نپرس از من چه آمد برسر عشق        
         
                                                  جواب من جز به شرمندگی نیست...... 
 
|+| نوشته شده توسط شبنم در چهارشنبه یازدهم دی 1387  |
 
 
بالا