تبليغاتX
...در حسرت دیدار
  . . . . ! ! !

حرف می زنیم

دیدار میکنیم

دل می بندیم

اما . . . !

به همیشه نمی رسیم

یک روز در پیچ کوچه ائی

ماجرای کوچکی

دیدار دوباره مان را محال میکند!

آه خاطرات . . .

چقدر دلم برای تنفس عاشقانه تان لک زده است

کاش یکی از این انبوه دوست داشتنی

امشب دستهای مرا می جست . . . . !

|+| نوشته شده توسط شبنم در شنبه نوزدهم مرداد 1387  |
 بگذار بنویسم . . . !

باور نمی کنم این سردی را باور نمی کنم

تمام لحظه هایی که مرا هیچ شمردی

نگاه سردت را . . . . . .

و . . . . . . .

باور نمی کنم  باور نمی کنم

چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد

چرا هميشه نگاه هايت آنقدر غمگين است ؟ ؟ ؟

چرا لبخندهايت آنقدر بي رنگ است ؟ ؟ ؟

 اما افسوس . . . هيچ كس نبود و نيست . . . . !

هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره

آري با تو هستم . . .  با تويي كه كنارم هستي بي آنكه حتي نگاه ساده اي به من بي اندازي . . .

حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني ست . . .

نپرسيدي . . .

ساعت ها ، روزها و ماه ها را براي نبودنت اشك ريختم اما . . .

حال كنارمي ، در كنارت هستم ولي هنوز هم اشك مي ريزم چرا ؟ ؟ ؟ . . .

چرا ؟ ؟ ؟ . . .

نگاه بي فروغت ، تلخي كلامت ، دست سردت و . . .

همه و همه ، لحظه لحظه وجود مرا به نابودي به انتها مي كشاند . . .

مي فهمي ؟ ؟ ؟

نوشتنم برای نمردن است، وگرنه روزهاست چتر خسته سکوت را هم بسته ام اما بگذار بنویسم . . .

زندگی آنقدرها که می گویند هم ساده نیست!!!

بگذار بنویسم . . . !

|+| نوشته شده توسط شبنم در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387  |
 کاش میدانستم...

اندک زمانیست که در کالبد تنهایی خود فرو رفته ام و می اندیشم.....

می اندیشم که تو مرا دیوانه و شیفته خود کرده ای یا من دیوانه یا شیفته تو شده ام؟

نمیدانم چه سریست؟

چگونه  جادوی نگاهی و پژواک صدایی قلب هایی از جنس سنگ را به آتشفشانی بدل

میسازد که سر منشاء عشقی عظیم میشود؟

چگونه جادوی لبخندی و دستان گرمی ، طوفانی از احساسات به راه می اندازد که

امواج آن قلبی ساکت و خاموش را به دریایی متلاطم بدل میسازد؟

نمیدانم چه سریست؟

چه رازیست در نگاه  چشم ها و چه سریست در میان لبخنده لبها که قلب ها را به

هم نزدیک میسازد و آهنگ و ترانه ای نو در میاندازد

کاش میدانستم  تا باتو بگویم راز این قلب کوچکم را

قلبی که دیوانه ی نگاهت شده و شیفته ی خنده هایت...!

 

|+| نوشته شده توسط شبنم در پنجشنبه بیستم تیر 1387  |
 ......!
نمی دانم برای شب هایِ نبودنت گریان باشم و یا برای دوباره دیدنت شاد ....
امشب نیمی از آسمانم تاریک است و نیمی دیگر روشن ....
خدایا ....!!! برای روشنی ها سپاس
امشب چشم هایم با هم نبودن را تجربه کردند
یکی میزبانِ قطره های اشک بود
و دیگری میهمانِ خنده های شوق ....
خدایا ....!!! به چشم هایم بیاموز
همیشه باهم باشند ....
با هم اشک بریزند .... و با هم دیگر بخندند
آن ها نمی دانند که جدایی سر آغاز تنهایی است ....
حتی برای یک شب ....
 
|+| نوشته شده توسط شبنم در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387  |
 مرگ.....!!!!!!

من مرگ را ديده ام

              در ديداری  غمناك

                         من مرگ را

                           به دست سوده ام

 من مرگ را زيسته ام

 با آوازی غمناك

و به عمری سخت دراز و سخت فرساينده....

 

دردا كه مرگ

     نه مردن شمع و

        نه بازماندن ساعت است

             نه استراحت آغوش زنی

                    كه در رجعت جاودانه

                                    بازش يابی...

آری مرگ انتظاری خوف انگيز است

انتظاری

كه بی رحمانه به طول می انجامد

 

پس چرا توقف كنم؟

پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند

افق عمودی است....

و در حدود بينش، سياره ها می چرخند

          زمين در ارتفاع به تكرار می رسد

             و چاه های هوايی

               به نقب های رابطه تبديل می شوند....

نهايت نيروها پيوستن است، پيوستن به

            اصل خورشيد و ريختن به شعور نور...

 

فروغ  فرخزاد

 

|+| نوشته شده توسط شبنم در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387  |
 انگار.....!

انگار شکاف عميقي همه چيز مرا از هم دور کرده است

من تنها شده ام

من خودم را از دست داده ام...

وقتي که دستهايم را روي روحم مي دوانم هيچ چيز را پيدا نمي کنم

انگار جاي همه چيز يادم رفته

هيچ چيز در دسترس من نيست...

هيچ چيز در دسترس من نيست...

انگار...........!

چيزي جديدي نيست...

من راه مي روم و حرف مي زنم

احساس مي کنم

لبخند مي زنم

آواز خواندنم مثل گذشته هاست

من گوش مي کنم

من فکر مي کنم

چيزي جديد نيست

رفتارهاي من در پيش ديگران

فرقي نکرده است

در قصه هايشان همخانه مي شوم

با خنده هايشان لبخند مي زنم

يا غصه مي خورم با دردهايشان

چيزي جديد نيست

اما غمي غريب

در عمق سينه ام احساس مي شود

انگار نيمه اي

از ذهن و جان من

گم گشته مرده است

انگار سينه ام

خالي است بيصداست

انگاردر دلم

حسي شبيه مرگ

همخانه مي شود

انگار نيستم

انگار رفته ام

انگار مرده ام

حس حضور من از دست رفته است

هر صبح يک سبد ياس و بنفشه را

همراه با نسيم به خانه مي برم

هر صبح باغ را

با لحظه هاي سبز آغشته مي کنم

هر صبح با دلي