تبليغاتX
...در حسرت دیدار

























...در حسرت دیدار

 

 امروز دل از کینه و نفرت خالی ست....

 اسمان دل و ایمان ابی ست

 روزگار غم و ایام فراق

 رفت و ایام خوش و مهتابی ست

 

 ....

 

 سال ها بود که از داغ سکوت

 سینه پردرد و دلم غمگین بود

 سالها رفت و خوش ایام رسید!

 بی گمان این همه غم سنگین بود

 شادمان باش و گذر کن ز غبار

 دل به هر کینه و سرما مسپار

 حاصل کینه و غم بی تابی ست

 دل و جان بسپار بر گیسوی یار.....

 

 پی نوشت: حـــالـــم خــــوبـــه خـــــیـــلــی خـــــوب...........

شنبه دهم دی 1390 | 14:45 | شبنم | |

 

 خدایا

 نه آن قدر پاکم که کمکم کنی

 نه آن قدر بدم که رهایم کنی

 میان این دو گمم ! ! !

 هم خود را و هم تو را آزار میدهم

 هر چه قدر تلاش می کنم نتوانستم آنی باشم که تو خواستی

 و هر گز دوست ندارم آنی باشم که تو رهایم کنی . . . .

 آن قدر بی تو تنها هستم

 که بی تو یعنی هیچ

 یعنی پوچ

 خدا یا پس مرا ببر!

 ببر به آن چه خودت می خواهی

 پروردگارا

 هیچ وقت رهایم نکن . . . .

 

 پروردگارا! به من بياموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند ، گريه کنم برای

 کسانی که هيچگاه غمم را نخوردند ، لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به

صورتم ننواختند ، محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند ، عشق بورزم به

 کسانی که عاشقم نيستند . . . . .!

 

امسالم تبریک سال نو با تاخیر بود !

بازم ممنونم از دوستای گلم که توی این مدت طولانی تنهام نذاشتن ، امیدوارم سال

خوبی باشه برای همه.

متاسفانه نتونستم آخرین پستم رو تو اسفند ماه 89 داشته باشم.

از همین جا تولد بهترین همدمم رو تبریک میگم ، با برگشت دوبارش بعد از 2سال

به زندگیم خیلی چیزا رو تغییر داد! امیدوارم هرجا که هست کنار پسر گلش شاد

باشه.

 

 در سالی که گذشت دل هایی به هم رسیدند و دل هایی ز هم دور ماندند ، این رسم

 زمانه است و جایی برای گله گذاری نیست 

 باید از نو شروع کرد باید تازه شد . . . .

 

                         نوروز 1390 مبارک

دوشنبه هشتم فروردین 1390 | 21:41 | شبنم | |

 

 فردا روز تولد اوست . . . .

 به فردا که فکر میکنم یاد آن روزی می افتم که هدیه ای سرشار از

 عشق و محبت را بدستش دادم و چنین روزی را روز آمدنش را

 تبریک گفتم ! ! !

 به فرا که فکر میکنم یاد آن احساسی می افتم که در پشت آن هدیه

 نهفته بود یاد آن نگاهی که از محبت برق میزد . . . .

 به فردا و عشق آن روزها که فکر میکنم یاد روزهایی می افتم که سعی

 کردم فراموشش کنم . . . .

 یاد روزهایی که تنهایی عمیقی بر وجودم چنگ انداخته بود. تنها برای

 اینکه باید محبتش را از دلم بیرون میکردم . . . .

 به فردا که فکر میکنم بغضی بر سینه ام می نشیند ! ! !

 کاش هیچگاه با من آشنا نمیشد تا امروز آسوده تر می زیستم . . . . . .

                                              تولدت مبارک پرنده مهاجر

 

 در پی آن نگاه های بلند

        حسرتی ماند و

                  آه ای بلند . . . . .

یکشنبه پنجم دی 1389 | 21:7 | شبنم | |

 

 سنگ در برکه می اندازم و

 

      می پندارم با همین سنگ زدن

 

            ماه بهم می ریزد!!!

 

 کی به انداختن سنگ پیاپی در آب

 

      ماه را میشود از حافظه آب گرفت.........

 

 

 باز امشب غزلی کنج دلم زندانی است

 آسمان شب بی حوصله ام طوفانی است

 هیچ کس تلخی لبخند مرا درک نکرد

 های های دل دیوانه من پنهانی است.....

 

امروز ۲۵ مهر ۱۳۸۹ تولدم بود

اما!!!

  سوت و کور...

       منتظره خیلی ها بودم ولی.......

یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389 | 20:29 | شبنم | |

خانه ای ساخته اند

     همه از جنس بلور

و حصارش همه تکرار صفا

      سایه بانش همه نور

مملو از لطف و وفا

      پیکرش جشن و سرور ...........

 

متن قشنگیه!

جمعه کارت عروسیت رسید!!!

نمی دونم چی بگم یعنی چیزی ندارم که بگم .........

فردا  روز عروسی تو ......

 

روزی که اولین بارقه های عشق را به یقین در وجودت دیدم هوا بارانی بود!

 نه روز نبود ؛ که شب بود و چشم ، چشم را نمی دید........

تو در زیر باران ایستاده بودی! بارانی که به سیل می مانست و نگاه منتظرت رو به خط سیر آمدنم بود!

تو ایستاده بودی ، درست همان جای همیشگی و گمان میبرم ثانیه ها را می شمردی!!!

وقتی آمدم ، خیس خیس شده بودی  و من نیز

وقتی آمدم

هردو عاشق بودیم ولی.....

دیروز که رفتم

عشق هم رفته بود.........!

 

چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389 | 20:51 | شبنم | |

 

من سزاوار نبودم که کسی

یاد یک خاطره را

با لبی تشنهء عشق

بر لبم بنشاند ....

تا در عمری که در آن

حسرت و ناکامیست

در شب تنهائی

به تجسم به تماشا ایستم !

کولهء خاطره ام

وه چه خالی مانده ست

من تهی گشته ام ز عشق

تهی گشته ام ز شوق

ولی ....

باز باید باشم !

لا اقل دردی هست

که به آن میسوزم

و کسی نیست مرا دریابد

و کسی نیست تهی بودن را

از دلم پاک کند ....

تا به یک وعدهء پوچ

سبد خالی این خاطره را

پراحساس کند ...........

 

 

باز آمدم دل کوچکم تحمل فراقت را ندارد ........

خیلی وقت بود دستی به سرو گوشه اینجا نکشیده بودم! دلتنگیام خاک گرفته بودن ......

اما دوباره برگشتم با یه دنیا تجربه ، دلتنگی و خاطره تو این مدت یاد گرفتم محبت ، محبت میاره و نفرت ، نفرت برای هرکس به اندازه ای که واست حرمت قائله و محبت میکنه باید ارزش قائل باشی نه بیشتر!!!

اول اینکه تو این مدت سیستمم مشکل داشت و مجبور به کافی نت رفتن بودم ، سفر 10 روزه به کیش اونم تنها! یه سری اتفاق افتاده بوده که تهرانو برام غیرقابل تحمل کرده بود بعدشم که قرنطینه چند هفته ای واسه درمان پوست صورتم توی خونه ! در کل تمام این مدت درگیر بودم !!!

 

گاهی یادم میره از متنفری یادم میری گفتی ازم بیزاری و نمیخوای دیگه نه صدامو بشنوی نه ببینیم!

اما نوشته هام نه!!! اینا مال خودمه .......

بازم از دوستای گلم به خاطره محبتاشون ممنونم ، مرسی که تنهام نذاشتین و به یادم بودین.

راستی (در حسرت دیدار) 3ساله شد ، اما متاسفانه نتونستم روز تولدشو جشن بگیرم......

 

وقتی باد آمد و با ضربه خود را بر سر و صورتم کوبید ، بیدار شدم! ولی باد مرا به یاد لحظه وداع انداخت...........

باد همه چیز را برد ، مرا هم نیز .....

                            به آنجا که عاشقان تنهایند و دو عاشق در کنار هم نمی گنجند !!!  

وقتی باد آمد

من تنها شدم ، و آسمان شد آرزویم !

وقتی باد آمد ؛ من بر گلیم عشق سوار شدم تا شاید

مرا به دیار دوست رهسپار کند

                           وقتی باد آمد ....... دلم را با خود برد ..............

   

دوشنبه یازدهم مرداد 1389 | 19:19 | شبنم | |

 
 

پنجره را باز گذاشته ام صدای باران است و باد و تاریکی پنجره را باز گذاشته ام تا باد بیاید و

همه دردها را با خودش ببرد و ببرد و ببرد......        

تا من دیگر این دل کوچکم را با سنجاق قفلی به تنم آویزان نکنم........!!!


گاهی این جور می شود دل کوچک ساده ام عجیب از این روزگار می گیرد دلم می خواهد بروم در

خوابهای بچه گیهایم زندگی کنم درست وسط پولکهای رنگی و شمهای روشن همانجا که پر بود از

تکه های شیشه های رنگی که وقتی نور شمها به آنها می خورد همه جا پر می شد از رنگ و

نور و قشنگی کاش توی خوابهای بچه گیم مانده بودم!

این روزها فکر می کنم دلم گرفته اصلا کرکره های دلم را پایین کشیده ام دل کوچکم را توی قفس

کرده ام درست مثل پرنده ها و پارچه سبز بلندی روی آن انداخته ام که دلم هیچ کجای این دنیای

زشت و بد رنگ را نبیند تا چشمهای آدمها نبیند که چشم دلم خیس است دلم نمی خواهد کسی ببیند

که رنگ دلم پریده است.........

 

من نگویم که در این شهر

وفاداری نیست!

هست بسیار ولی کو به

وفاداری من؟!

آنکه بیش از همه با من دم یاری میزد

دست برداشت ز

من روز گرفتاری من......

 

 

 

وقتی کسی نيست که به دادت برسه پس داد نزن ، سکوت کن ! شايد از سکوتت همه بفهمن که

چه قدر درد و رنج توی وجودت انباشته شده ، فرياد دردت رو دوا نميکنه ، اما سکوت شايد نتونه

دردتو از بين ببره اما ميتونه خيلی راحت تو را از اين دنيای مسخره نجات بده ......

 

بريدم بند ناف دلبستگی را با قيچی دلسردی!!!

جمعه هفدهم اردیبهشت 1389 | 20:37 | شبنم | |

 
 

به سراغ من اگر می آیی ..... دگر آسوده بیــــــا ...... چند وقتی ست که فولاد شده .....

چینی نازک تنهایی من 

 

امشب به یادت باز به عکسه دونفرمون نگاه کردم! یاد خاطراتمون افتادم ، یاد شوخیها و خنده

هامون ، انگار دلم برات خیلی تنگ شده ...... (امروز چقدر اتفاقی دیدمت!)

نبض زندگی من هر روز سالم تر و سلامت تر از قبل میزنه ، هر روز مسیرهایی رو میرم که

......بارها به اشتیاق دیدنت توی اونا قدم زدم

باز دل تنگ شدم ، مگه میشه دل تنگ تو نشد! هر روز خسته و دل بسته تر از دیروز برای تو می

نویسم ، شاید تو از من و از تمام خاطرات مشترکمون عبور کرده باشی ، ولی من هنوز هستم ،

 !پررنگ تر از دیروز

.....من فراموشت نمیکنم

آره هر روز بهت فکر می کنم ، من تو خندهام هم گریه می کنم ، تو نمی تونی منو بفهمی ، یعنی

......دلیلی نداره بفهمی ، من خودم گفتم  برو ، خودم گفتم نمون ، تو که گناهی نداری

!!!اون که گناهکاره منم

دلم خیلی پرتر از این حرفاست ، تو ساده منو خرد کردی و جالب تر اینکه به روی خودتم  نیاوردی

این روزا دلم ازت خیلی پره......

!تو فکر کن برای من هم تموم شد....  تو فکر کن بالاخره عادت می کنم

تو چشمات رو ببند..... چشمات رو ببند به روی تموم وجودم.... تو برو ، خط بزن ، فراموش کن......

 قول میدم نگاهت نکنم!

روزها در پس هم میرن و میان با تو یا بدون تو باید نفس کشید!!!

زندگی جریان داره اما چجوری...!

.......حال این روزام بس خنده داره

این روزا حال درستی ندارم! نمیدونم چی شده من انقدر ضعیف نبودم اما دارم خرد میشم خسته

شدم

!.............از بس رفتم و نرسیدم 

 

دنيای اين روزای من هم قد تن پوشم شده

اينقدر دورم از تو كه دنيا فراموشم شده

دنيای اين روزای من در گير تنهائی شده

تنها مدارا می كنيم دنيا عجب جائی شده

هر شب تو رويای خودم آغوشتو تن ميكنم

آينده ی اين خونه رو با شمع روشن ميكنم

در حسرت فردای تو تقويممو پر ميكنم

هر روزِ اين تنهائيو فردا تصور ميكنم

هم سنگ اين روزای من حتی شب هم تاريك نيست

اينجا به جز دوری تو  چيزی به من نزديك نيست.........

 

پی نوشت: تورو خدا انقدر نگید از غم ننویس ، چرا اینطوری ، چرا اونطوری....

قبلانم خواهش کرده بودم برام دعا کنید ، مشکلم هنوز حل نشده.....!

 

شنبه یازدهم اردیبهشت 1389 | 21:46 | شبنم | |

 

تا به حال شده سر دوراهی گیر کنید؟؟؟  دو راهی که یه مسیرش عقل همراهی تون بکنه و مسیر

 

دیگش احساستون.......

 

اینروزها من چنین حالی دارم!

 

سال جدید رو با هزار امید و آرزو شروع کردم ، لحظه تحویل سال از خدا خواستم کمکم کنه ،

 

خواستم همه رنجهام و خاطراتم رو جا بذارم ولی انگار همیشه خواستن توانستن نیست! هرچقدر

 

هم دید و نگاهم به آینده مثبت باشه.....

 

تمام سعیمو کردم تا لحظه هایی که تو کنار اون شاد بودی حسش میکردی، از شادی تو خوشحال

 

باشم نمیگم موفق نشدم ولی همیشه اون آخرش ته قلبم تهی بود.........

 

نمی دونم شاید اگه منم اونو نداشتم تا حالا نابود شده بودم!

 

این روزها برای لحظه ای لبخند از لب هام دور نمی شه ، بیشتر از گذشته می خندم و شاید در

 

نظر دیگران شادتر از گذشته بنظر بیام ، ولی افسوس کسی راز دلم رو نمی دونه!

 

تو نمیدونی چه تلخه هر روز هر ساعت دیدنت از دور و شنیدنه هرروزه صدات از پشت پنجره ، تو

 

چه میدونی حس دل تنگی هر روز غروب چه طعمی داره ، تو نمیدونی چه سخته هر روز از

 

جاهایی  رد بشی که یه دنیا خاطره از اون مکان ها داری ، تو نمیدونی وقتی بغض گلوی آدم رو

 

می گیره و اشک تو چشمای آدم حلقه میزنه یعنی چی ، تو هیچی نمیدونی!

 

تو رفتی ولی من هنوز همینجام هنوز هستم........

 

اما تو حالا آزادی ، آزاده آزاد در کنار او.......!

 

نمی دونم اصلا میایی این وبلاگ رو بخونی یا نه!!!  شاید این وبلاگ رو هم مثل خودم انداختی

 

دورشایدم میایی و به من و حال و روزم یه دل سیر میخندی و میری......

 

هرچقدر که به اون نزدیک تر میشی ازت دور تر میشم........

 

همه میگن چرا غم  ، شاد بنویس اما.....!

 

میدونی چند بار خواستم کوله بارم رو ببندم و مثل تو از اینجا برم؟ ولی نشد ، یعنی نمی شه! اینجا

 

تنها جایی که میشه راحت حرف زد ، آروم اشک ریخت ، درد دل کرد بدونه اینکه کسی ازت خرده

 

بگیره......

 

مگه میشه از تو ننوشت

 

از تو نگفت ؟؟؟!!!......

 

  هر شب به نماز خویش تو را دعا میکنم     عاشقم به بند نماز، دل از دلت جدا میکنم

     تو به  من نیندیش  و  راه  خود  پی گیر      که  از برای خوشبختیت  خدا خدا میکنم

 

 

4،5 روز مسافرت یکم حال و هوام رو عوض کرد! دیدنه دوباره خلیج فارس آبی بودنش و

 

آرومیش حتی داغیه آفتابش یکم آرومم کرد!

 

متاسفانه فعلا نشد که عکس بذارم!

 

دلم یه تغییر برزگ میخواد یه تحول که همه چیزوعوض بکنه همه چیزرو حتی تورو.......

 

پی نوشت:راستی نمیدونم چرا دوباره نصفی از لینکام پاک شده ، چند تارو برگردوندم ببخشید

بچه ها  اگه دیدید توی لینک نیستین یاد آوری کنین! 

پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389 | 20:44 | شبنم | |

 

 تـا حالا شنـیـدیـد فـلانی یـه شـبـه 20،10 ســال پــیـر شـد؟؟؟؟؟!!!!!

 

 دستـو دلــم به نـوشـتـن نـمیـره!

 

 واســم دعــا کنـیـد ، فـقـط خــدا مـیتـونـه حـلش کنـه فــقـط خــدا..........

 

یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389 | 19:35 | شبنم | |

www . night Skin . ir