انگار شکاف عميقي همه چيز مرا از هم دور کرده است
من تنها شده ام
من خودم را از دست داده ام...
وقتي که دستهايم را روي روحم مي دوانم هيچ چيز را پيدا نمي کنم
انگار جاي همه چيز يادم رفته
هيچ چيز در دسترس من نيست...
هيچ چيز در دسترس من نيست...
انگار...........!
چيزي جديدي نيست...
من راه مي روم و حرف مي زنم
احساس مي کنم
لبخند مي زنم
آواز خواندنم مثل گذشته هاست
من گوش مي کنم
من فکر مي کنم
چيزي جديد نيست
رفتارهاي من در پيش ديگران
فرقي نکرده است
در قصه هايشان همخانه مي شوم
با خنده هايشان لبخند مي زنم
يا غصه مي خورم با دردهايشان
چيزي جديد نيست
اما غمي غريب
در عمق سينه ام احساس مي شود
انگار نيمه اي
از ذهن و جان من
گم گشته مرده است
انگار سينه ام
خالي است بيصداست
انگاردر دلم
حسي شبيه مرگ
همخانه مي شود
انگار نيستم
انگار رفته ام
انگار مرده ام
حس حضور من از دست رفته است
هر صبح يک سبد ياس و بنفشه را
همراه با نسيم به خانه مي برم
هر صبح باغ را
با لحظه هاي سبز آغشته مي کنم
هر صبح با دلي